تبليغاتX
اسمان ابی
اسمان ابی

شعرو شاعری


باران که می بارد

یکسره سکوت می شوم 

می گذارم بگوید ...

گفته هایش تمامی ندارد

قطره قطره اش از رفیعترین بام به پست ترین خاک

از نرمترین فراز به سختترین فرود

اما می شکافد دل سنگ را

گفته هایش تمامی ندارد

می گذارم بگوید

او می گوید و من خاموش

ومن..........

ناگفته می مانم

یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط ایدا موسوی |

امشب میان معجزه و تردید به اندازه یک لبخند تو ترک بر داشتم

امشب سایه تو خاکستری شد رفت تا انتهای نور ولی بازو به بازوی نفرت در سایه عشق محو شد

کم شدم کمی گم شدم گمان را دلداری دادم ودل را پرواز

امشب کار را یکسره می کنم

دل را به زنجیر می کشم واز بند تو رها

می خواهم نفس بدون عشق در ریه های مسمومم جریان یابد

میدانی امشب نفس کشیدن را فراموش می کنم



پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 توسط ایدا موسوی |

بی تو گریزی نیست از بودن واه کشیدنهای مکرر

من وامدار نگاه توام

در عمق روشنایی قلبم که بنگری چیزی از شپ پره ها نمیبینی همه را پر پر کرده ام

این مشعلهای خود به خودی از عشق تو می جوشد

من تلمذ می کنم در سکوت مسیح وارت

طلوع کن خورشید باش در برابر شمع وجودم

عهد می بندم در حضورت این تن را خاکستر کنم و به باد بسپارم

دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 توسط ایدا موسوی |

انگاه که با منی عطش دوست داشتنت فروکش می کند یادم می رود تمام عاشقانه هایم را

اما وقتی نیستی تازه می فهمم وسعت دلتنگی ام را

با خود فکر می کنم گاهی لازم است که نباشی ومن بفهمم چقدر بی تو این خانه دلگیر است

سه شنبه نهم آذر 1389 توسط ایدا موسوی |

این دلشوره های دم بدم

حرکت کند عقربه های انتظار

طپش نامنظم یک قلب

فوران در هم یک شعر

ونیامدنهای مکرر روزهای خوب

کام روزگارم را تلخ می کند


شنبه سوم مهر 1389 توسط ایدا موسوی |

اسمان غرق تمناست کمی صبر کن
دلم ایینه غمهاست کمی صبر کن

نازکان را نبود سنگدلی مه پیکر
چاره ای بهر دلم باش کمی صبر کن

روی چون ماه تورا سیر ندیدم جانا
اشک در دامن چشم است کمی صبر کن

در تماشگه جان نقش تو بود
اینقدر ساده میازار مراکمی صبر کن

نفس از جان برود مهلتی از بهر خدا
نفسی تازه کنم یار کمی صبر کن


دوشنبه هجدهم مرداد 1389 توسط ایدا موسوی |

همیشه سکوت کرده ای

اما حالا که وقت رفتن است

برایم هی شعر می خوانی

کدام را باور کنم؟

سکوتت را یا عاشقانه هایت را؟

یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 توسط ایدا موسوی |

تمام خوبیهای دنیا راهم نصیبم کنی باز هم طلبکارم

انگار عادتم نیست سپاسگذار باشم

هر دم طلبی تازه از تو دارم

چرا یادم میرود که اگر بخواهی میتوانی مرا کن فیکون کنی


چرا یادم میرود

کی یاد میگیرم که تو بدهی به من نداری

منم که تمام زندگیم زیر بار قرض توست

شنبه بیست و ششم تیر 1389 توسط ایدا موسوی |

من امده ام که ناز بنياد کنم
بر رخت پنجره اي باز کنم

من امده ام ميان ابيات غزل

يک نفس ياد تورا ساز کنم

من امده ام به يمن گرماي بهار
بر زمستان غمين ناز کنم


در ميان من و مهتاب اگر رمزي هست
همه در بازم و با نام تو اغاز کنم


من امده ام ساقي هر شب باشم
بيستون برکنم و تيشه فرهاد کنم


سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 توسط ایدا موسوی |

مرور میکنم تمامی لحظات با تو بودن را

مرور میکنم تمامی خاطرات خوب و بد را

مرور میکنم.........

می دانی اینهمه را بارها مرور کرده ام

همه را از برم

تمامیه لحظاتش را

ولی هر بار در امتحان عاشقیت مردود میشوم

بگذار بار دیگر خود را امتحان کنم

با اینکه می دانم باز هم چشمانت دست رد به سینه ام خواهم زد


سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 توسط ایدا موسوی |