|
امشب میان معجزه و تردید به اندازه یک لبخند تو ترک بر داشتم امشب سایه تو خاکستری شد رفت تا انتهای نور ولی بازو به بازوی نفرت در سایه عشق محو شد کم شدم کمی گم شدم گمان را دلداری دادم ودل را پرواز امشب کار را یکسره می کنم دل را به زنجیر می کشم واز بند تو رها می خواهم نفس بدون عشق در ریه های مسمومم جریان یابد میدانی امشب نفس کشیدن را فراموش می کنم
|